تبليغاتX
دانه پنهان كن به كلي دام شو

چهارشنبه سی ام مرداد 1387

برف در تابستان

وقتي از خونه زدم بيرون، هوا ابري بود. صبح زود. ماشين نداشتم. با تاكسي خودمو رسوندم اتوبان پارك وي، دم پمپ بنزين. همون خيابوني كه ميره طرف توچال. يادمه كه سوار اتوبوس زرد شدم. خلوت خلوت بود. نشستم رو يكي از صندليا. اتوبوس نگه داشت دم در ورودي صداو سيما كه باز ميشه توي اتوبان. پياده شدم. بارون شد برف. برف سفيد درشت درشت. تند شد. تند شد. تند شد. آي مي باريد. وقتي از اينور اتوبان رفتم اونور دمِ پمپ بنزين ايستادم كه تاكسي بياد منو ببره توچال كه سوار تله كابين بشم، پشيمون شدم. گفتم ولش كن. تو اين برف نرَم بهتره. علي هم تو خونه تنهاس. يه روز باهم ميريم. و برگشتم...

--------------

عجب خوابي ديدم ديشب. طي اين چند وقت كه ميرم توچال؛ هيچ وقت نشده فقط براي سوار شدن تله كابين رفته باشم. تو روزاي آينده قراره علي رو ببرم كه با هم سوار شيم بريم تا ايستگاه هفت. چون ايستگاه هفت رو تا حالا نديدم. از ايستگاه پنج بالاتر نرفتم. بعد هم با تله كابين برگشتم. ولي حالا چطور شده كه اينطور وسط تابستون برف گرفته بود، نميدونم. خدا خير كنه.

--------------

اين روزا، روزاي عصبانيت هاي هشت ريشتري محمده. به خودم بيشتر ميرسم. كاراي خونه خيلي معمولي؛ فقط طوري كه به سلامتي خودم و علي صدمه وارد نشه؛ براي خودم لباساي رنگارنگ خريدم؛ يه مقدار طلا... براي علي فقط غذا درست مي كنم ـچون در سن رشده- و به وظايف مادريم سعي مي كنم مثل گذشته، خوب بپردازم. خودمم كه بيشتر گياه خواري...

اعصاب محمد كاملاً به هم ريخته. تلفن زنگ ميزنه، جواب نميدم. به مهمانياي فك و فاميل و دوست و آشناش نميرم. با يه خانومي كه چند سال پيش سالي يكي دوبار ميومد خونه و ديوار تميز كرد، هماهنگ كردم كه دو هفته يه بار بياد خونه تميز كنه. دو سه سالي ميشد كه نميذاشت كارگر بياد. منم ديگه از دست و پا و كمر افتادم. مرتب به مامانم و خواهرا سر مي زنم. كاري كه قبلاً گاهي ماهي يه بار دو ماهي يه بار انجام مي دادم. مرتب، كتاب مي خونم. با علي بازي مي كنم. مي برمش اين ور و اون ور. خلاصه در سكوت، اعصابش به هم ريخته. بساط لواشك درست كردن و ترشي آلبالو و ذغال اخته وآلو خشك كردن و غوره غوره درست كردن و اينام كه تعطيل!!! عادت داره كه هميشه رنگين ترين سفره ها پيش روش باشه؛ بهترين غذاها رو با بهترين تزئينات ببره شركت تا به دوستاش پُز بده؛ پيش فك و فاميل و دوست و آشنا قيافه بگيره... حالا كه همه جا تنها يا با علي ميره؛ وقتي همه ازش مي پرسن چرا خانمت نيومده؛ وقتي خواهراش ميگن اگه خواستي بيايي خونمون، بدون خانمت نيا؛ وقتي يه خواهر ديگه ش ميگه خانمت آدم آداب دونيه، چرا به مهموني تولد دختر من نيومده، حتماً تو بهش نگفتي... خلاصه؛ براي آدمي كه به قول خودش، هميشه و همه جا دوست داشت و دوست داره كه زنش و فرزندشو جلوي ديگران "دربياره" و نگاه آدما خيلي براش مهمه؛ همين بس كه با دوستي كه به خونه آورده بود فقط يك سلام عليك ساده انجام دادم و محمد و دوستش و علي با هم رفتند بيرون، شام چلوكباب خوردند...

انتظار نداره؛ بدعادت شده؛ شايدم تقصير خودمه؛ فكر كردم اينا وظيفمه. هميشه به خاطر اينكه چرا فلان حرف پدرمو گوش ندادم؛ چرا مامانم سر فلان هزينه با پدرم بحث كرد؛ خودمو شماتت مي كردم. از بس كه فقدانش اذيتم كرده بود. دلم مي خواست هيچ وقت از پدر فرزندم، انتظار خاصي نداشته باشم. فقط مهرباني كنم و مهرباني ببينم. تا جايي كه ميشه راضي نگهش دارم. نميدونستم وقتي هميشه محبت كني، ديگه به چشم نميايي. ديروز با خودم مي گفتم همه مردم دنيا تلاش مي كنند كه ساده باشند، مهربان باشند، دروغ نگن، تكبر نداشته باشن؛ من دارم تمرين مي كنم كه به بقيه محل نذارم. خودخواه باشم. صادق نباشم. اينجا ديگه كجاست خدايا!

ديشب، بي دليل هرچي بدوبيراه از دهنش دراومد به خانواده من از برادر و پدر مرده ام تا مادر و خواهر و بقيه اعضا گفت. گفت؛ گفت؛ گفت... تلويزيون، روي يكي از كانالاي اسپرت ماهواره بود. ملت اومدن و رفتن و مسابقه دادن و برنده شدن و بازنده شدن و مدال گرفتن و اشك ريختن و شادي كردن و پرچم كشورا بالا رفت و پايين اومد؛ هنوز داشت حرفاي صد تا يه غاز مي زد... طي اين مدت، من علي رو حموم كردم، لباس پوشوندم، شامشو آماده كردم، ظرف شستم، چاي خوردم، لباس عوض كردم، با علي چند دقيقه رفتيم بيرون، از سوپر محل خريد كرديم، نماز خوندم، كتاب خوندم، به خواهرم زنگ زدم، به دوستم زنگ زدم، لباس ريختم تو ماشين لباسشويي، پهنشون كردم روي نرده؛ هنوز داد و بيدادا و بدو بيراهاش تو سكوت من ادامه داشت... مي لرزيد... انتظار داشت كه به خاطر بچه، نازشو بكشم كه داد و هوار نكنه. ولي وقتي ديد من مشغول خوندن كتابم هستم؛ علي رو صدا كرد و بهش گفت كه دلش نمي خواد هيچ وقت بره خونه مامان بزرگ و خاله و دايي. اينكه از همه شون متنفره. اينكه هيچ كدومشون آدم حسابي نيستن. اصلاً آدم نيستن. عقل ندارن. با نوح هم باشن، بازم آدم نميشن. مثل پسر نوحن. و يه سري حرفا كه من نشنيدم. علي رفت دستشويي و مسواك زد و اومد كنار من. نوازشش كردم و يه قصه كوتاه براش گفتم. بهش تذكر دادم كه بايد زودتر بخوابه چون صبح زود بايد بيدار شه و صبحانه بخوره و آماده شه براي مدرسه... و فرزندم خوابيد.

--------------

امروز صبح كه رفته بود علي رو صدا كنه، من شروع كردم دو دستي علي را ماساژ و قلقلك دادن. چشمش افتاد به انگشتر سفيدي كه اخيراً خريده ام. تا به حال نديده بود كه حلقه زرد ساده م رو از دست بيرون بيارم. جا خورد. حالش خراب شد. به وضوح مي ديدم كه به خودش مي پيچه. تمام اين سالا، يه حسي تو وجودش هست كه منو از دست ميده.

علي رو آماده كردم و با هم آمديم دم در خونه. منتظر سرويس مدرسه...

--------------

تا يه ماه پيش فكر مي كردم به خاطر اين بچه هم كه شده، بايد همه جور مسايل محمد رو تحمل كنم. چون به پدر احتياج داره. الان فكر مي كنم كه بايد، فقط به خاطر اين بچه هم كه شده، جلوي اين مرد بايستم تا ياد بگيره كه به ديگران احترام بذاره. اينكه ديگران هم به اندازه خود آدم، اهميت و احترام دارن.

فردا وقت مشاوره دارم. به همون موازات دارم تلاش مي كنم يه وكيل پيدا كنم برم پيشش براي مشاوره. مي خوام محمد بفهمه كه حاضر نيستم اين كابوس رو كه اسمشو گذاشته زندگي مشترك، ادامه بدم. يا درست ميشه، يا پدرشو درميارم و بعدم از زندگيش ميرم بيرون.

فكر كرده اون مريمي كه كل خريد عروسيش يه حلقه ۵۳ هزار تومني بود با يه اپي ليدي ۳۹ هزار تومني؛ اون مريمي كه هميشه انقدر ساده ميگرده، كه فكر ميكنه زن و مرد بايد كنار هم زندگي رو از صفر بسازن؛ به پول پدر و مادر و بقيه چشم نداشته باشن؛ اون مريمي كه هيچ وقت، مسايل مالي، دغدغه زندگيش نبوده؛ همه چيزشو مي بخشه و ميره. مهريه و خونه و ماشين و بچه و همه چي... نميدونه كه اگه شده همه اينا رو ازش بگيرم و بعد خيرات كنم؛ تا ريال آخر، مي گيرم. چون ميخوام يادبگيره كه ديگران احترام دارن. و مردي كه به خاطر خريد يك جعبه خرماي ۱۵۰۰ تومني - اون هم از حقوق خودم- به خاطر خريد يه گلدون چهار هزار تومني منو ولخرج ميدونه؛ نقطه ضعف اصليش پوله...

چون دوستش دارم؛ چون دلم ميخواد شريك بقيه راه زندگيم باشه؛ دعا مي كنم كه بيفته توي اتوبان. الان مثل هميشه ۱۸۰-۱۹۰ تا سرعت، بدجور داره بيرون اتوبان، ميتازه...

ياعلي مدد

نوشته شده توسط مريم در 12:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

كاش بيايي...

 

يادت مي آيد وقتي از پيچ خيابان پيچيدي؟ يادت مي آيد كه به پهناي صورت مي خنديدي؟ يادت مي آيد كه چشمان قهوه اي ات برق مي زد؟ يادت مي آيد سريع مي آمدي. نه. مي دويدي. هميشه مي دويدي. كجا مي رفتي؟ به سمت كدام در؟؟؟

-----------

"علي" شروع مي كند به خواندن. نوار مي پيچد. بايد ضبط را درست كنم. خودكار بيك، اين وقت ها عجب كمك مي كند به رو به راه كردن نوار! عجب كاربردي! هنوز دلبسته نوار كاسِتم. انگار كنار گذاشتنش و استفاده از سي دي، خيانتي است بس بزرگ. ولي نه. خيانت كه نه. مي دانم چرا... چرا هميشه دلم مي خواهد صدا را از روي كاست بشنوم... نمي خواهم صدايت خش بيفتد. خَشي كه روي سي دي مي افتد. آن وقت، ديگر با خودكار بيك هم نمي شود راست و درستش كرد...

"علي" مي خواند: "اي ايران! خرم بهشت من... روشن از تو سرنوشت من..." سين و شين را نمي تواند خوب بگويد. با تمام "سين" و "شين" پُر اشكالش، باز هم در دل مي گويم:"ان شاء الله..." ... هميشه همينطور بوده ام. همه موجودات زنده و غيرزنده اطرافم، واكنشم را تحريك كرده اند. هميشه، سلام گوينده خبر را كه انگار هيچ كس و هيچ چيز را نمي بيند به جز يك دوربين سياه گنده؛ پاسخ داده ام. اين كه تا زه، موجود زنده است! البته اگر خلافش ثابت نشود!!! هميشه برق چشمان ياكريمي كه از كف كوچه دانه برمي چيند؛ با تمام وجود ديده ام. صداي آبي كه روان است به سمت باغي كه درآمد باغبانش اين روزها، فروش ياس و رز و نسترن نيست. فروش گلدان و نهال و درخت نيست. فروش كود و بذر نيست. درآمد باغبانش، از راه دادن زوج هايي است به باغ؛ كع با زانتيا و سمند و بنز گل زده مي آيند تا در اين بحران بي گُلي، روي تاب آهني بنشينند و به عكاس لبخند بزنند... عروس چشم و ابرو مشكي، پوست صورتش را برنزه كرده و دست و گردن و بالاي سينه اش، سفيد است. آرايشگر يادش رفته از كرم برنزه پنجاه هزار توماني اش به قسمتهاي باز لباس هم بزند؛ شايد هم دلش نيامده... مي گفتم... همانطور كه بيرون باغ ايستاده ام و از شكاف ديوار، درون باغ را ديد مي زنم، صداي گلداني را مي شنوم كه مي گويد چرا نمي آيي مرا بخري و ببري... و كارگر باغ كه نمي گذارد وارد باغ شوم. نگاهي دزدكي: چهار زوج... عروس خانم مراقب است ماتيكش موقع عكس انداختن پاك نشود. آقاي داماد، دستش را روي شانه "حاج خانم" مي گذارد و لبخندي نيم بند: كه يعني زودتر تمامش كن. بگذار بيايد و گلدانش را بخرد! عجب! اصلاً مرا نمي بيند. چرا بايد ببيند؟ ... خواهش مي كنم. مبلغ گلدان را مي گذارم كف دست كارگر. گلدان را دستم مي دهد. منت مي گذارد كه به خاطر اين است كه مشتري دائمي شان هستم. راست مي گويد. شوخي كه نيست خريد اين همه كود؛ هر ساله!!!

---------

كاش به جاي دويدن به آن طرف، لحظه اي مي پيچيدي اين طرف و مي آمدي سري به ما مي زدي. مي دانم كه ديگر درخت شليلي نيست. ولي رز هفت رنگ كه هست. البته هفت رنگِ هفت رنگ هم كه نه. زرد و نارنجي و قرمز است. مي گويند هفت رنگ... عجيب است اين هفت..."چغازنبيل" هم هفت طبقه بوده. دوباره سرم گيج مي رود... سه چهار طبقه اش در اثر زلزله ويران شده؛ خدا بخواهد بقيه طبقاتش هم به دست ما... دوباره شليك شده اي مريم... مي داني؟ از پاي كامپيوتر به بيابان هاي خوزستان... خوزستان باشي؛ بيابانش هم زيباست... "اي خاك گوهرخيز خوزستان..." چقدر سرم گيج مي رود. چقدر سخت است زير پايت، نفت باشد و بروي صف بايستي... راستي خبر داري كه روي كشتي ها، پرچم كشورهاي ديگر را مي زنيم؟!!! اگر نمي داني بايد بيايي و ببيني... ديگر نمي تواني از دست ما فرار كني... علي با صداي بلندتر مي خواند:"اي ايران! اي مرز پرگهر... اي خاكت سرچشمه هنر..." انگار مي خواهد حواس مرا از تو به سمت خودش جلب كند... "دور از تو انديشه بدان..." الهي آمين. ولي كدام بَدان؟ وقتي خود نيزه مي اندازيم به چشمان اسفنديار... آخ... باز ياد چشمان قهوه اي ات افتادم. كاش مي آمدي اين طرف. دلتنگم. مي فهمي؟ بيا اين طرفها. شايد بازهم خدا خواست و از هسته يك شليل رسيده، هزار تا شكوفه صورتي بهارمان را سبز كرد. شايد هم باغبان، از خير چهارصدهزار تومان و پانصد هزار تومان زوجهاي زانتياسوار و بنز سوار و ب ام و سوار گذشت و راهم داد. گذاشت تا رزهاي صورتي و عنابي و ليمويي و هفت رنگ را بردارم. شايد اجازه داد گلدانهاي كوچك شمعداني را جدا كنم. شايد دستانم را باز كرد و چند تا بذر لاله عباسي گذاشت كف دستم.

آخ... كاش مي آمدي...

-------------------------------------

راستي، امروز خيلي خوشحال ديدم از ديدن نام يك دوست نسبتاً قديمي در كلوب. ماه ها بود كه خبري نداشتم از مهديسا خانم. امروز ديدم كه در كلوب، يك تاپيك جديد گذاشته. خيلي خوشحال شدم. مي دانم يا لااقل اميدوارم كه اينجا را بخواند. چون همه راه هاي ارتباطي را بسته. دوست دارم بگويم كه خيلي وقت ها به يادت هستم.

نوشته شده توسط مريم در 10:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

نوشته روز چهارشنبه!!!

پريروز، يكي از همكارا بِهِم گفت كه جشنواره نمايش عروسكي شروع شده. صبح تا بعد از ظهر كه تو اداره ام؛ بعد از ظهر تا شب هم كه مشغول آشپزي و رسيدگي به علي. به نظر محمد هم كه همه سريال هاي تلويزيون چرنده. بنده هم لابد براي كنيزي ايشون و به گناه نيفتادنشون آفريده شدم ! بنابراين كلاً تلويزيون ديدن براي من حرامه... بنابراين؛ وقتي كه تو خونه هستيم؛ معمولاً تلويزيون روي صداي آمريكا است. واي كه حالم داره از هرچي لونا شاده به هم ميخوره.

البته، من زياد هم اهل تلويزيون تماشا كردن نبودم و نيستم. اگه فرصتي دست بده، يكي از اون سي دي هاي فيلمي رو كه خريدم و يه كنار گذاشتم تماشا مي كنم. سي دي فيلمهايي كه محمد اسمشونو گذاشته "فيلماي گريه زاري ايراني"... اگرهم، سي دي فيلم خارجي درست و درموني پيدا كنم كه حتماً "صداي آمريكا" رو خفه مي كنم و با قيافه حق به جانب، ميشينم به تماشاي فيلم. فيلمي مثل "پيانيست"...

بگذريم. ديروز، كلي جستجو كردم در نت. بالاخره اسم چند تا نمايش و ساعت اجرا و سالن اجرا رو يادداشت كردم. علي حوالي ساعت چهار و نيم با سرويس مدرسه اومد دم در اداره. با هم رفتيم تالار هنر. بارها رفته ايم. ولي خيلي وقت ها شده كه علي از نمايش خوشش نيومده و نيمه هاي اجرا، از سالن خارج شديم. ميدونم كه عاشق نمايش عروسكيه. ديروز يه خيمه شب بازي قرار بود اجرا بشه. دلم مي خواست كه ببينه. شايد سالهاي بعد، اصلاً ديگه نام و نشوني از خيمه شب بازي نباشه... البته من از كار و ديالوگ ها زياد خوشم نيومد. ولي، علي بدش نيومده بود.

ماشين رو نبرده بوديم به خاطر طرح ترافيك. با مترو برگشتيم نزديك اداره تا ماشين رو از پاركينگ بردارم. تو مترو، داشتم يخ مي زدم. براي آدمي كه سال تا سال دوبار سوار مترو نميشه، شلوغيش يه طرف؛ ولي سرماي داخل واگنها كُشنده است!

داشتن ماشين، هر عيب و ايرادي كه داشته باشه، از پِت پِت كردن موتور گرفته تا گم شدن كارت سوخت؛ از هزينه بيمه گرفته تا خط افتادن و هزينه صافكاريش؛ از خريد لاستيك زاپاس گرفته تا انعام دادن به كارگرهاي كارواش؛ يك حُسن بزرگ داره. اينكه؛ خيلي از زشتي هاي جامعه رو نمي بيني. پاتو گذاشتي رو گاز و مي تازي. نمي بيني "هتل تهران" زشت ايكبيري رو بعد از سالها كه آشغالدوني شده بود كِي كوبيدن و قراره چي بسازن؟ دختر فراريا رو نمي بيني... درسته كه ممكنه هر روز چند تا چراغ و بوق و بدو بيراه از ماشيناي دوروبر ببيني و بشنوي؛ ولي بازم، زشتي و تلخي اونا از اينكه پياده باشي، بدتر نيست...

ديروز، تو واگن نسبتاً خلوت مترو، دخترخانم بيست و يكي دوساله اي با سر و وضع ساده و مرتبي، داشت "كليپس" مي فروخت. گيره سر خانما. با اينكه فكر مي كنم اينا شغل كاذبه و بايد فكر اساسي كرد براي اين تيپ فروشنده هاي دوره گرد؛ ولي سه تا كليپس ازش خريدم. تو دلم گفتم كه چه كار كنه؟ داره شرافتمندانه زندگي ميكنه. هرچقدرم كه كارش ممنوع باشه. بستر، بستر صحيحي نيست. گوشه واگن، سه تا دختر فراري نشسته بودن و داشتن با هم مي گفتن و مي خنديدن. سر و وضعشون... نمي دونم چي بگم... من به هيچ چي نمي گم بد... ظاهر آدما برام مهم نيست... پشت ظاهر آراسته خيلي ها، شيطان ديدم و پشت ظاهر درب داغون خيلي هاي ديگه؛ يه ليدي يا جنتلمن واقعي... آهي كشيدم و با علي از قطار پياده شديم...

 

نوشته شده توسط مريم در 8:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387

مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه

از داراب كه مي خواستيم بياييم بيرون؛ همينطور كه بچه پنج ماهه رو توي پتوي صورتي رنگش پيچيده بودم، سراغ "داراب گرد" رو گرفتيم از يه كارگر پمپ بنزين. يه بيت شعر خوند و با دست، به جاده اي اشاره كرد كه بايد مي رفتيم تا مي رسيديم به شهر قديمي داراب. شهر كه چه عرض كنم. بيشتر شبيه يه گودال كم عمقي بود پر از علف. و يه درخت خيلي بزرگ و قديمي، مثل يه پرچم گوشه اين شهر، نشسته بود و يه نگاهش به جاده بود و يه نگاهش به سرازيري شهر...

بايد مي رفتيم. هرچه زودتر بايد مي رفتيم تا طبق برنامه زمانبندي، جاهايي كه مورد نظر محمد بود مي ديديم. يادم نيست اون شب كجا مونديم. شايد دو گنبدان. مثل هميشه ۱۷۰-۱۶۰ تا گلوله كرده بود و داشت مي تاخت كه يهو از يه تابلوي قهوه اي رد شديم. دو كيلومتر جلوتر تونست ماشينو نگه داره. برگشتيم. با يه بدبختي. روي تابلوي قهوه اي نوشته بود: مسجد سنگي. دور زد. مي دونستم دنبال جايي ميگرده كه تا حالا نديده. وگرنه، به قول خودش كه از چهارده سالگي تنهايي سفر كرده تا حالا؛ صدبار فقط شيرازو ديده. جاهاي ديگه بماند.

ماشينو سرو ته كرد به سمت يه روستا. ورودي روستا، يه نونوايي بود. ملت، آي صف وايستاده بودن برا گرفتن نون. از يكيشون پرسيدم:" آقا! مسجد سنگي كجاست؟" گفت كه بايد مستقيم بريم. مستقيم رفتيم. چه مستقيمي. پر از گِل و شُل. هِي رفتيم. هِي رفتيم. چرخ ماشين گير كرد لاي لجنا. بهمن ماه بود. هرچقدرم كه جنوب ايران، گرم و آفتابي باشه، ديگه بالاخره، بهمن ماه، ماه سرد و بارونيه همه جاي ايران. سه تا بچه رو ديوار يه باغ نشسته بودن و داشتن مارو نگاه مي كردن. ازشون پرسيديم كه مسجد سنگي كجاست؛ ولي اونا انگار كه دو تا ديوونه رو با يه نوزاد ديده باشن، فقط نگامون كردن. مگه چرخ ماشين از لجنا درميومد. با بدبختي، مسير پر دست انداز و خاكي و گِلي رو گذرونديم. رسيديم به يه جايي كه پر از ماسه هاي درشت بود. يه سربالايي كوتاه، ولي خيلي تند. هرچه محمد تلاش كرد كه ردش كنه، نتونست. مرتب، ماشين برمي گشت عقب. سه چهار تا موتورسيكلت سوار اومدن و از كنار ما رد شدن. چشمشون كه به علي مي افتاد، برق از سرشون مي پريد. لابد مي گفتن اينا ديگه چه ديوونه هايي هستن كه با ماشين شاسي كوتاه مي خوان چنين جاي ناهمواري رو رد كنن. بالاخره، با هر مكافاتي كه بود، سربالايي رو رد كرد و ماشينو پارك كرد يه گوشه. نزديك "مسجد سنگي" بوديم. فقط ما سه نفر اونجا بوديم. من و محمد و علي. تابلويي رو كه ميراث فرهنگي بسيار زحمت كشيده بود و جلوي ساختمان، نصب كرده بود خوندم. اوه. خداي من! اينجا آتشكده آذرخش است!

نه دانششو دارم و نه نيازي هست كه توضيح زيادي بدم. فقط بايد بگم كه در شمال شهر قديم دارابگرد، اين ساختمان در دل كوه واقع شده. با توجه به سبك معماري و قرار گرفتن در دل كوه، به نظر مي رسه كه معبد مهرپرستان بوده. بعدها با رواج دين زرتشت، به آتشكده تبديل ميشه و در دوران اسلامي به مسجد.

نگاهم به سقف ساختمان بود. در واقع اصلاً سقفي نبود و تو آن بالا، آسمان آبي را مي ديدي. ديوارها، سياه و دود گرفته بود. كف زمين، جايي كه يه گُله آب بارون جمع شده بود، يه مشمع آشغال پفك افتاده بود تو آب. به وضوح، محراب مسجد رو ميشد تشخيص داد. به هرحال، نسبت به ۵۰۰۰ سال پيش، بالاخره جديدتر بود. رد پاي سه دين؛ نه؛ چرا دين؛ سه نوع پرستش در اين مكان ديده مي شد. ناخودآگاه، با خودم خوندم: :مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه...

نوشته شده توسط مريم در 9:49 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

يك خاطره قديمي... مال اسفند 86

7 اسفند 86 - 11:36

روزهای شلوغی است درست مثل ترافیك این روزهای تهران. می دانم كه آدم روزهای شلوغ نیستم. اصلاً. همینطوری هم تحمل شلوغی معمول یك مغازه را برای خرید ضروری ترین چیزها ندارم؛ چه رسد به این روزها. ولی با تمام این شلوغی ها؛ اسفند را دوست دارم. بوی عید می آید. عاشق تمیزكاری های شب عید هستم. چند روز پیش تصمیم گرفتم كارهایم را بنویسم. همه تیپ كار. از تمیزكردن خانه تا روبه راه كردن باغچه تا جلسه اولیا و مربیان علی در مهد كودك حتی نگاه كردن فیلم هایی كه گرفته ام. با خود گفتم اگر بنویسم یكی یكی تیك می زنم تا موضوعی از قلم نیافتد. كاری كه خیلی وقت ها انجام می دهم. ولی بعد از اینكه به صورت تیتروار كارها را جلوی چشمم مجسم كردم به وحشت افتادم. پشیمان شدم از نوشتن. ترسیدم كه خیلی بترسم از تنوع كارها. خلاصه ننوشتم. ولی كارها در حال پیش رفتن است و در ذهنم، یكی یكی آنها را خط می زنم.

یكی از مهم ترین كارهایی كه این چند وقت داشتم، شركت در جلسه اولیا و مربیان علی بود روز یك شنبه در مهد كودك. بیش از دوسال بود كه مشاور مهد را ندیده بودم. سالی یكی دوبار كه جلسه می گذاشتند صاحب مهد كودك، متكلم وحده بود و بیشتر هم، قضایا حول محور مهم "افزایش شهریه" می چرخید! متاسفانه! خیلی دلم می خواست خانم مشاور مهد كودك را كه تبیین كننده اصول چهار مهد كودك صاحب مهد هستند ببینم و به یكی دو موضوع مهم اشاره كنم. یك شنبه روز فشرده ای بود. 5/7 صبح سر كار. چند نامه و یكی دو گزارش و چند پیگیری تلفنی. مرخصی ساعتی. نزدیك یك ساعت روی یونیت دندانپزشكی. نزدیك دو ساعت هم در دل به خودم بد و بیراه گفتن كه چرا اینقدر در رفتن به دندانپزشكی اهمال می كنم... اداره و كار . ساعت دو بعد از ظهر هم دوباره مرخصی ساعتی. و مهد علی...

سومین نفری بودم كه وارد سالن جلسه شدم. مثل همیشه كه همه خدا را شكر خیلی وقت دان هستیم، جلسه به جای ساعت دو، ساعت دو و نیم شروع شد. با حضور "مشاور" و "صاحب" مهد كودك و همینطور دو مربی جوان بچه های گروه سنی چهار تا پنج سال. دو پدر در كل جمع حضور داشتند و بقیه هم مادران بچه بودند. یكی از پدرها و دو سه نفر از مادران، حرفهای تكراری همیشگی مبنی بر عدم كشش مهد برای بچه ها را مطرح كردند. یكی دو تا هم شروع كردند به "تعریف الكی" از مربی ها. خلاصه داشتم خفه می شدم. تا می آمدم حرف بزنم كسی شروع می كرد به حرف زدن. آن هم چه حرف هایی! بعد از جلسه باید جای دیگری می رفتم و نگران بودم قبل از اینكه خیابان ها شلوغ شود حتماً با علی از مهد خارج شویم. چند بار به ساعت تلفن همراهم نگاه كردم. خلاصه شروع كردم به صحبت: " می دانم جو جامعه جو غم زده و افسرده ای است و مدیران مهد، به هر مستمسكی چنگ می زنند تا برای بچه ها شادی ایجاد كنند. تا اینجا قبول. خیلی هم خوب است و من تشكر می كنم. ولی چه دلیلی دارد كه در مهد كودك "هالووین" را جشن می گیرید؟ چرا "ولنتاین"؟ جشن ولنتاین امسال خیلی در مهد باشكوه برگزار شد؛ عكاس خبر كردید؛ بچه ها و مربیان لباس قرمز پوشیدند و باهم عكس دسته جمعی گرفتند... " صاحب مهد كودك، چند بار در حرفم دوید تا از خود و عملكردش دفاع كند. ولی من اجازه ندادم حرفم را قطع كند. نگاهم به مشاور بود كه می دانم بسیار فرهیخته است. كمی از برگزاری این دو جشن دفاع كرد كه بله، اگر ما هم جشن نگیریم بچه ها در جامعه می شنوند.  باز هم اعتراض من كه: "بشنوند. شما با این كارتان دارید مهر تایید بر دو رویدادی می زنید كه نه تنها سابقه تاریخی و مذهبی در ایران ندارد بلكه اگر تاریخچه اش را بدانیم، كلاً با مكتب فكری ما چه وقتی كه زرتشتی بودیم و چه وقتی كه مسلمان شدیم، منافات دارد." بعد رفتم سراغ اعیاد مذهبی مانند عید قربان و عید غدیر یا مناسبت هایی مانند بیست و یكم ماه رمضان و تاسوعا و عاشورا. به موضوعی اشاره كردم كه چند ماه پیش علی به من گفته بود: "مامان! می دانید كه امام رضا و امام علی، از صورتشان نور می آید... " یا روز عید قربان، وقتی یكی از كارتون های افتضاح از تلویزیون پخش می شد و من متاسفانه چون مشغول كار در آشپزخانه بودم، متوجه نشدم تا كانال را عوض كنم:"حضرت ابراهیم، سر اسمائیل را گذاشت روی سنگ و می خواست ببرد... من این را بلدم..." طفلك بچه. فكر كرده عجب اطلاعات صحیح و دقیقی را از جامعه كسب كرده! به مشاور گفتم:"خواهش می كنم وقتی چیزی را كه در موردش دانشی نداریم یا به آن اعتقاد نداریم، به بچه ها منتقل نكنیم. وقتی فرزند من، روز عید قربان به پدرش تمام مدت چپ چپ نگاه می كرد، من دلیلش را نمی دانستم. ولی وقتی فهمیدم كه چنین حرفی در مهد به او گفته شده، ماجرا را فهمیدم. و مجبور شدم حتی با این سن اندك به او بگویم كه :"نه. اینطور نیست. خدا به ابراهیم گفت اسمائیل را قربانی كن. ولی نه فرزندش اسمائیل. نه از نظر فیزیكی. خدا گفت كه اسمائیل ذهنت را قربانی كن، اسمائیل نفست را قربانی كن، اسمائیل وجودت را قربانی كن. برای همین هم هست كه فرشته را فرستاد تا دست ابراهیم را بگیرد تا به جای قربانی كردن وابستگی هایش، فرزندش اسمائیل را قربانی نكند..." و ادامه دادم:"من مجبور شدم حرف شما را رد كنم و به فرزندم بگویم عزیزم! امام رضا و امام علی و تمام بزرگان، آدمهایی مثل ما بودند تنها با این تفاوت كه راستی پیشه كردند. همین. نه زیاد و نه كم. و ما فقط باید بیاموزیم كه راست و درست اندیشه و رفتار كنیم. همین. چطور می توانید به بچه چهار ساله بگویید كه ما ناراحتیم و عزاداری می كنیم چون یك نفر، با یك شمشیر از پشت سر فرق سر امام را شكافته. واقعاً باید عزاداری كرد از رسیدن عاشق به معشوق؟!!" خلاصه خیلی خواهش كردم آیه های قرآن و مسایل مذهبی را یا به بچه های ما آموزش ندهند یا اگر آموزش می دهند با دانش و بینش. آخر داستان هم، گفتم اگر قرار است ما "فكر نكردن" را به بچه ها بیاموزیم، می شود قصه ای كه الان با برخی از جوانان داریم:"روز ولنتاین، یك شاخه گل دستش گرفته و راه افتاده در خیابان." اشكالی ندارد. هدیه دادن و گل خریدن، یكی از محبوب ترین كارهای من است. ولی، متاسف می شوم وقتی كه حتی همان جوان نمی داند "سنت ولنتاین" كیست؟ خیلی متاسفم كه با داشتن اسطوره هایی مثل رستم و اسفندیار و سام و كارن؛ "اسپایدرمن" شده شاخص ترین قهرمان ذهن فرزندم. با داشتن عاشقانه ترین قصه ها همچون "بیژن و منیژه" و "خسرو و شیرین"؛ "ولنتاین" روزی است كه در آن جشن می گیریم. با داشتن بزرگانی چون "زرتشت" و "محمد(ص)"، نمی دانیم به مسلك "بودایی" درآییم یا "هندوئیسم" یا "شیطان پرست"؛ با داشتن شهیدی چون "كوروش" كه به معنای واقعی كلمه، سرباز وطن بود و در جنگ كشته شد؛ می ایستیم و نگاه می كنیم تا آب، مقبره را همراه با علفزارهای روستای "ننه سلیمان" با خود ببرد... و فقط ایستاده ایم و تماشا می كنیم... بازهم می خواهیم چنین نسلی پرورش دهیم؟؟؟

خانم گهرناز، مشاور مهدكودك، از صحبت هایم خیلی استقبال كردند و قول دادند برای سال آینده، كتابهای بچه ها و همینطور مبانی مهد كودك هایی را كه در آن مشاوره ارائه می دهند به سمتی سوق دهند كه بچه ها بیشتر به اندیشیدن روی بیاورند تا صرفاً به جذب اطلاعات غلط و درستی كه از این طرف و آن طرف به آنها هجوم می آورند. ولی این بحث باعث شد، صاحب مهد كودك، با چند جمله به من حمله ور شود و بین پدر و مادرها هم همهمه درگیرد. ولی در كل، جلسه خیلی خوبی بود. به جای اینكه به مربی های جوان با آن چندرغاز حقوقی كه می گیرند حمله ور شوند كه چرا گوشه پیشانی بچه ام خش افتاده؛ موضوعی كه به مراتب مهم تر بود مطرح شد.

وقتی دوباره به ساعت نگاه كردم، دیدم این بحث نزدیك به یك ساعت طول كشیده. و چشمتان روز بد نبیند از شلوغی مدرس و همت و یادگار. باید می رفتم و تشك و بالش هایی را كه سفارش داده بودم از خیابان خوش می گرفتم. عجیب است. با اینكه خیلی سعی می كنم حواسم به همه چیز باشد، ولی سرمای بی سابقه امسال باعث شده بود كه بخشی از كمد رختخوابها مرطوب شود و من متوجه نشده بودم... خلاصه پروژه ای بود شكافتن تشك های آسیب دیده و دوخت و دوز جدید. خدای من! مسیر برگشت افتضاح بود. نزدیك به یك ساعت از میدان آرژانتین تا پل سیدخندان طول كشید. علی تمام این دوساعت رفت و برگشت را خوابیده بود و به نظر می رسید كه خستگی روزانه از تنش بیرون رفته. وقتی در منزل، روكش تشك ها را می دوختم به این می اندیشیدم كه قرار است چه انسانی تحویل جامعه بدهم؟ انسانی مسوول و اندیشمند؟؟؟ یا انسانی ...

نوشته شده توسط مريم در 10:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

...

ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند

دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد

 

 

نوشته شده توسط مريم در 9:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

سرگيجه

شروع كردم به نوشتن و نوشتن و نوشتن... سرم گيج ميره از بس كه مي چرخم. حالت تهوع دارم. چيزي بالا نميارم. اصلاً صبح چيزي نخوردم كه بالا بياد. چرا مي چرخي ديوونه؟ چرا اينقدر مي چرخي؟ بشين يه دقيقه روز زمين. كي گفته كه مي چرخم؟ من كه اينجام. نشستم. نشستم رو صندلي. پاي كامپيوتر... دلم غش ميره. امروز چند شنبه است؟ چرا جمعه ها رو بايد بيام سر كار؟ جمعه كه نيست بابا جون. چرا هذيون ميگي؟ صداش مياد:"مامان! مامان!..." و بالا ميارم. همه تلخي هاي توي معده مو...

------------

درخت شليل هزار تا شكوفه داده. هزار تا شكوفه صورتي خوش رنگ. كي فكر مي كرد كه يه هسته، فقط يه هسته، بره زير خاكِ به اندازه يه موزاييك كف حياط. بزرگ بشه و بزرگ بشه. بعد خونه ش بشه اندازه سه تا موزاييك كف حياط. حالا اِنقَد بزرگ بشه كه هزار تا شكوفه بده. اونم نه سفيد، نه قرمز؛ صورتي، اونم چه صورتي خوشرنگي... يه هسته تو قفس خاك زندوني بشه و بعد ديوارا رو بشكنه و قد بكشه و قد بكشه و قد بكشه تا برسه لب ديوار. كه دلش بخواد سرك بكشه تو حياط همسايه. كه بخواد هزار تا شكوفه بده. كه تو بياي، كه تو بياي و سيرابش كني. اونم خودشو واسَت لوس كنه و برگاي سبزشو ول بده تو حياط و چترشو، سايه بونت كنه...

ميدوني چند وقته؟ اصلاً آمار زمان و مكانو داري؟ نه. چرا بايد داشته باشي. به تو كه سخت نگذشته. بايد از ته دل من بپرسن كه چه گذشته؟ چن وقت گذشته؟ كِي اومد، كِي رفت، كِي درخت آب داد، كِي لبخند زد، كِي نوازش كرد، كِي قصه گفت، كِي كتاب خوند، كِي تو پشه بند خوابيد، كِي ...؟ ديگه يادم نمياد. صدات داره فراموشم ميشه. ولي صورتت، نه، صورتت نه، لبخندت نه... ميدوني خيلي وقتا فكر كردم خيلي خودخواهي؟ ميدوني خيلي روزا فكر كردم چقدر كله شقي؟ ميدوني خيلي شبا فكر كردم چرا گذاشتي و رفتي؟ مي خواستي به كي، چي رو ثابت كني؟ مي خواستي ببيني چقدر دوسِت داشتيم؟ مي خواستي ببيني چقدر بال بال مي زنيم؟ مي خواستي ببيني چقدر انتظارتُ مي كشيم؟ مي خواستي ببيني چقدر پريشان ميشيم؟ حالا ديدي؟ حالا فهميدي؟ حالا دلت خنك شد؟

-------------

ديوونه جون، چرا اِنقد مي چرخي؟ ولي من كه نمي چرخم. آخ كه چقدر سرم گيج ميره. چرا سوزن تو دستمه. سوزه چيه بيسواد. سرنگ. آخ. نگاه مي كنم. نصف بيشتر سِرُم رفته. انگار باز فشارم افتاده. هر وقت كه اينطور مي چرخم اينطوري ميشم. بايد برگردم پشت ميزم. هزار تا كار مونده روي ميز. هزار تا شكوفه مونده رو درخت. ولي الان كه نيمه مرداده. پس نه. حتماً الان هزار تا شليل رو درختن. سبز و قرمز. منتظرن با سطل و سبد و آبكش بريم سراغشون. بايد برم پشت ميزم. هيفده تا محموله داره متروكه ميشه تو بندرعباس. بايد برم سر و سامون بدم به كار. بايد برم بندرعباس. ولي تو كه ترخيص كار نيستي كه. كارِ تو نيست كه. آره. ولي بايد برم. شايد يه سبد شليل هم ببرم اونجا. ولي تو هواپيما كه نميذارن. كي خواست با هواپيما بره. سرم گيج ميره. با تله كابين كه مي اومدم پايين، حالم داشت به هم مي خورد. كوههاي اين شهر هم مثل خود شهر، بي آب و علفه. مثل يه بيابون مرتفع. آخ دستم. از جاي سوزن سرم، خون مياد بيرون. نگاه به هيكلم نكن. مگه همش چقَد خون دارم؟

------------

اومدي. شايد تو خواب بود. شايد هم بيداري. خواب و بيداريم با هم قاطي شده. قهر و آشتيم. مرگ و زندگيم. خوشي و ناخوشيم. شادي و اندوهم. همه چي رفته تو مخلوط كن و حالا حالاها هم قرار نيست درست شه. داشتي وضو مي گرفتي. بازم همون لباس آبي نفتي تنت بود. تميز و مرتب مثل هميشه. گفتي كه مي خواي نماز حاجت بخوني. نماز حاجت چند ركعته؟ نمي دونم. قافيه انديشم و دلدار من، گويدم منديش جز ديدار من... ركعت چندم نماز بودم؟ نمي دونم. چي مي گفتم. نمي دونم. خودش گفته كه ما زبان را ننگريم و قال را، ما درون را بنگريم و حال را.  زمين خوردم. ميدوني كه كاسه زانوي راستم صدمه ديده. برا همينم هست كه ركعتاي نماز ازدستم درميره. خلاصه همين نشستن و بلند شدن و ركوع رفتن هم خودش يه نظمي ميده به نماز آدم. نشسته كه نميشه. چرت و پرت نگو. ميخواي بشين و بخون. ميخواي وايسا و بخون. ميخواي دراز بكش و بخون. فقط بگو. بگو...

------------

يادته كه رفتي؟ يادته كه پشت سرتو هم نگا نكردي. يادته كه نگفتي... بايد باشم. يادته كه درخت شليل حياط رو نگاه هم نكردي و رفتي. يادته؟ حالا اومدي براي من نماز حاجت بخوني. كه چي؟ اون موقعي كه بايد مي بودي؛ اون موقعي كه يك كيلو شليل و يك كيلو هلو و يك كيلو انگور خريده بودم...

------------

حالا اينجا نشستم. رو هيفده تا محموله متروكه شده. شايدم من متروكه شدم و محموله ها رو سر من هوار شدن. سرم دارم گيج ميره. بايد براي خودم آب قند درست كنم. رژيمم پس چي؟ چند ساله شكر نخريدي؟ چند ساله چاي شيرين نخوردي براي صبحونه؟ هتل هرمزو عشق است حتي در دماي پنجاه درجه بندرعباس. بايد برم اسكله. نه كه نگاه كنم به آبي دريا. نه بابا. وقت اين حرفامون ديگه گذشته. بايد برم ببينم اون وسيله حساس الكترونيكي غول پيكر، ول نشه رو زمين!

-----------

منم يادم باشه كه يه وقتي، قالِت بذارم كه بِهِم خيلي احتياج داشته باشي...

نوشته شده توسط مريم در 11:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

برده داري به شيوه هزاره سوم!!!

ديروز، وقتي با علي برمي گشتيم منزل؛ وقتي كه علي يادآوري كرد كه بستني هاي موجود در فريزر رو به اتمام است(!)؛ رفتيم تا شير و بستني بخريم، روزنامه اعتماد و اعتماد ملي هم خريدم، آن هم از بقالي محل!!!

ساعت شش و نيم، جلسه اوليا و مربيان علي بود. وقتي رسيديم، مطابق اين چند روز به خودم رسيدم و نشستم به نگاه كردن تيترهاي روزنامه ها؛ بي خيال هرچه آشپزي و خانه داري است! ساعت شش علي را گذاشتم پيش يكي از دوستانم و رفتم به سمت مدرسه.

چيزي كه در صفحه اول يكي از اين دو روزنامه ديدم و عجيب كفرم را درآورد، آگهي ترحيمي بود كه نوشته شده بود: " با نهايت تاسف و تاثر، درگذشت مادر بزرگوارم، حاجيه خانم مومنه خانم كرمانشاهي، متعلقه آيت الله شهيد ... را به اطلاع مي رساند. مراسم ختم روز فلان در مسجد فلان ..." به قدري عصباني شده بودم كه حد نداشت. مرد حسابي! دلت نمي خواست اسم كوچك مادر مرحومت را بياوري، اگرچه دليلش را نمي دانم و نمي فهمم، باز هم يك چيزي... مثل قديم ترها، كه طرف، زنش را مي خواست در مهماني صدا كند، داد مي زد: "حسين، ديس برنج رو بده اين ور..." اي كارد بخورد به شكمت؛ كه اينقدر شعور نداري كه اين زن، مادر ِ حسين است. تو و او، واسطه حضور او هستيد بين خدا و دنيا. چطور مي تواني نقش به اين پررنگي را تا اين حد كمرنگ و محقر جلوه بدهي. ولي كلمه "متعلقه" آتشم زد. من نمي دانم كجاي دنيا در هزاره سوم، فكر مي كنند يك انسان، مي تواند متعلق و جزو مايملك يك انسان ديگر باشد. فقط به واسطه دو تا جمله... چه مي دانم يك صيغه عقد... چه طور انساني كه بيش از بيست و پنج سال پيش دفن شده و الان ديگر، استخوانهايش هم خاك شده است، مي تواند صاحب و مالك يك انسان زنده باشد؟!!!

اين چه تفكر انساني است كه پشت تمام قوانين جاري و قابل اجر و لازم الاجراي ما پنهان شده است؟ اينكه زن و فرزند جزو مايملك مرد باشند؟؟؟

نوشته شده توسط مريم در 12:22 |  لینک ثابت   •